خاطرات دفاع مقدس

خاطرات

ماه مبارک رمضان در قرارگاه حاج‏بابا

رزمنده‏ها قصد ده روز می‏کردند و روزه می‏گرفتند. روزه در آن مکان به دلیل شرایط سخت و طاقت فرسا کار بسیار سخت و شکننده‏ای بود، اما شرایط هیچ وقت نمی‏توانست در برابر اراده‏های پولادین رزمنده‏ها اظهار فضلی کند.
مجتبی کاظمی که طلبه‏ای شانزده ساله بود و هنوز تمام موهای صورتش درنیامده بود، در مقر خمپاره، قصد روزه می‏کرد و روزه می‏گرفت. روزی با هم آمدیم کنار چشمه. هوا به شدت گرم بود پاهایش را درون چشمه فرو برد. پس از مدتی به او گفتم بیا برویم بالا. گفت: بگذار یک کم دیگر بمانیم. بدون این که حرفی بزند، فهمیدم روزه گرفته است.
روزهای ابتدایی ماه رمضان بود که دشمن حمله کرد از قرارگاه حاج بابا به طرف خط مقدم رفتیم. هوا به قدری گرم بود که زبانم در دهانم خشک شده بود. مسیری که طی کردیم بیشتر از مسافت شرعی بود به همین جهت روزه‏ام را باز کردم.

علی پورقاسمی‏

او از طلبه‏هایی بود که از احساسات بسیار قوی برخوردار بود. با دیدن صحنة شهادت و یا قطع عضو و جراحت شدید، حالش تغییر می‏کرد حتی گاهی غش می کرد. هنگام شنیدن خبر شهادت شهید رجایی و شهید باهنر حالش بسیار دگرگون شد و از هوش رفت.
روزی با آقای پورقاسمی برای دیده‏بانی از قلّه بازی‏دراز بالا رفتیم. دقیقا در بین نیروهای دشمن بودیم که روی زمین دراز کشیدیم بدون هیچ اضطرابی، نزدیک بود خوابمان ببرد که او را صدا زدم و پس از انجام مسؤولیت از همان مسیر برگشتیم.

روستای داربلوط

از پادگان ابوذر که به سمت غرب حرکت کنیم به روستایی به نام سراب گرم می رسیم. در آنجا چشمه آبی وجود دارد و منطقة سرسبزی است. بعد از آنجا باز به طرف غرب می رویم تا به رشته کوهی می رسیم که یکی از قلّه های آن بین بازی دراز است. در دامنه این رشته کوه ، رودخانة بزرگی است به گونه ای که فاصلة بین رودخانه و کوه را درختان سر سبزی پوشانده است. روستای دار بلوط در حاشیه این رودخانه قرار دارد. روستای بعد از آن، شیرین آب است و لیموشیرین دارد. همان حوالی و بین درخت ها دشمن مستقر بود و منطقه را در اختیار داشت. از داربلوط تا محل استقرار نیروهای خودمان چندین کیلومتر فاصله بود. مردم روستا رفته بودند. باغهای شیرین آب، درختان لیموشیرین داشت. نیروهای خودی‏که آنجا می‏رفتند، مقداری لیمو شیرین می‏آوردند تا نشان دهند که تا عمق منطقه دشمن رفته‏اند.
من نیز یک مرتبه با دوستم تا آنجا برای شناسایی رفتیم، خواستیم از آنجا لیمو شیرین بچینیم اما از این کار صرف نظر کردیم؛ زیرا می‏توانست جانمان را به خطر بیندازد. از آنجا نیروهای دشمن را به خوبی می‏توانستیم ببینیم.
داربلوط موش زیاد داشت. در سنگر که می‏خوابیدم از گرمی هوا پیشانیم خیلی عرق می‏کرد، موش‏های تشنه می‏آمدند تا آبی بنوشند و من نیز از خواب می‏پریدیم. این جریان پی در پی تکرار می‏شد. در همین داربلوط، موش‏ها لاله گوش یکی از رزمنده‏ها به نام سید مهدی شریعتی را جویدند. شهید شریعتی به همین دلیل بیماری گرفت و تا مدتی با آن دست و پنجه نرم می‏کرد.

منطقه قلاویز

این منطقه در جایی بود که دشمن بر آن تسلط داشت و هیچ گونه حرکتی را بدون پاسخ نمی‏گذاشت و شدیدا می‏کوبید. نیروهای خودی نیز سنگرهای زیرزمینی کنده بودند. روزها داخل سنگرها می‏ماندند و فقط شبها بیرون می آمدند. نمی شد هیچ حرکتی انجام داد؛ چون در تیررس مستقیم دشمن بودیم. آقای شریعتی آنجا دیده‏بان بود.
من برای یک شبانه روز آنجا ماندم. واقعا کاری سخت و شکننده‏ای بود. به دوستان گفتم اینجا ماندن کار من نیست.

انهدام تانک با نارنجک تفنگی‏

یکی از روزهایی که سرپل‏ذهاب بودیم، دشمن به آنجا حمله کرد و تا کنار سنگرها رسید. رزمندة مخلصی به نام مهدی شرفی وقتی دید که تانک‏ها نزدیک شدند، یک نارنجک تفنگی شلیک کرد؛ چون فاصله اش با یکی از تانک‏ها کم بود، نارنجک او دقیقا وارد لوله تانک شد و تانک منفجر شد. او وقتی نارنجک را پرتاب کرد، نترسید، امّا از انفجار مهیب تانک ترسیده بود. این اتفاق تا چند وقت اسباب خنده رزمنده‏ها بود.

خنثی‏سازی هیفده پاتک دشمن در یک روز

در سرپل‏ذهاب یک روز دشمن حمله کرد و از هر گوشه‏ای پیشروی می‏کرد. به امید این که پیروز شود. متأستفانه توپخانة نیروهای ما که در دست ارتش بود، کار نمی‏کرد و ما با خمپاره‏های 80 و 120 در برابر آنها ایستادگی کردیم. انبار پر از گلوله بود و ما هم مضایقه نمی‏کردیم. دشمن حمله می‏کرد و چون با انبوه خمپاره مواجه می‏شد به عقب برمی‏گشت. آن روز مدام این صحنه تکرار شد. شب که به اخبار رادیو گوش کردیم، گزارشگر اعلام کرد که امروز هیفده پاتک دشمن به دست رزمندگان فداکار اسلام خنثی شد. تازه متوجه شدم که دوستان رزمنده چه کار ارزنده‏ای را انجام داده‏اند.

احساسات در جبهه‏

شهادت رزمنده‏ها در جنگ همیشه به دلیل قدرت و توانمندی دشمن نبود. خیلی وقتها نپختگی و عدم تجربه یا احساساتی شدن نیروهای خودی باعث می‏شد که یکی از نیروهای خوب از دست برود و خانواده‏ای را داغدار کند. به هر حال چون تجربه جنگ نداشتیم و از بسیاری از فنون و تاکتیک‏های نظامی بی‏اطلاع بودیم گاهی احساساتی می‏شدیم.
به یاد دارم در نبرد شکنندة بازی دراز که به دشمن حمله کردیم و ‏زمین گیر شدیم و هیچ پیشرفتی نداشتیم، یکی از طلبه‏های رزمنده در پشت خاکریزهای خودمان احساساتی و نیمه موجی شده بود. نارنجک تفنگی را بر سر اسلحه‏اش گذاشت و خواست به طرف دشمن ‏که چند کیلومتری ما بود، شلیک کند، امّا از آن جا که نارنجک تفنگی صد و پنجاه متر بیشتر نمی‏رفت، آن نارنجک در پشت تپّه به شهید مجتبی کاظمی اصابت کرد و او را به شهادت رساند. به بالین او که رسیدم دیدم همه با تعجب به وی نگاه می کردند؛ چون توپ ‏و خمپاره یا تانک دشمن به آن قسمت نمی‏توانست راه یابد. من هم چیزی از آنچه دیده بودم به زبان نیاوردم؛ چون اولا یقیین و اثباتش مشکل بود، ثانیا نیرو یا نیروهای دیگر از دستمان می‏رفت. ولی پیوسته این غصّه در دلم ماند که طلبه بسیار خوبی به دلیل احساسی شدن و موجی شدن طلبه دیگری، از دستمان رفت.

تحریک دشمن با کارهای شتابزده

در سرپُل‏ذهاب کوههای بزرگ نظیر 1100 و 1150 و تمام رشته کوه بازی دراز در دست دشمن بود و کاملا بر تمامی دشت سرپل‏ذهاب مسلط بود. منطقه، کوهستانی بود و آنها بالای‏کوه قرار داشتند. برای دشمن تصور این که ما در زیر کوه نیرو مستقر کرده باشیم، بسیار دشوار بود؛ به همین دلیل اگر نیرویی را می‏دیدند، می‏گفتند: برای شناسایی آمده و یا از مردمان همان منطقه است. اما اگر ماشین مخصوص جنگ مثل تویوتا را می‏دیدند، آن قدر به طرف او آتش می‏ریختند تا نابود شود. معمولا روز اگر کسی می‏رفت، او را زیر آتش می‏گرفتند.
روز قبل از عملیات مسؤول ما که شخصی به نام حاج بابا بود، همه فرماند‏هان و دیده‏بانان را خواست تا هماهنگی لازم را انجام دهد. من هم که دیده بان بودم، رفتم. ساعت سه بعد از ظهر قرار بود جلسه تشکیل بشود. فرماندة یک گروهان نیامد. تا ساعت 4 به انتظار او نشستیم حاج بابا عصبانی شد و با احساسات کامل ماشین تویوتا را برداشت تا او را در خط مقدم جبهه پیدا کند. به هر حال با تویوتا در روز روشن مقابل دشمن از این طرف به آن طرف می‏رفت تا بالاخره او را پیدا کرد و آورد. من در مدت سه ماه که آن‏جا بودم یک بار هم چنین کار خطرناکی را از کسی ندیدم. قطعا این کار موجب شد تا دشمن حساستر شود و شب نیروهای بیشتری را برای نگهبانی بگذارد. پیدا کردن آن فرمانده گروهان شاید آن اندازه هم ارزش نداشت که به واسطة آن، دشمن هوشیار شود. اساسا اگر همة کارها بر مبنای عقل بود بسیاری از اتفاقها نمی‏افتاد.

محاسبات غیر دقیق‏

از کم تجربگی دیگر در این عملیات، این بود که محاسبات، دقیق از کار درنمی‏آمد و نیروها به موقع نمی‏توانستند عمل کنند؛ چون منطقه کوهستانی بود. مثلا برنامه این گونه تنظیم شده بود که نیروها یک ساعته به مکان خاصی برسند، اما بین راه با درّه برخورد می‏کردند. بالا و پایین رفتن از این درّه، سه ساعت وقت می‏خواست. به یاد دارم که ما باید نصف شب به ارتفاع 1150 می‏رسیدیم، اما آفتاب زده بود و ما هنوز نرسیده بودیم. همة اینها موجب شد که عملیات با شکست روبه رو شود و بهترین طلبه‏های نجف‏آباد قلع و قمع شوند و جسدشان تا چندین سال آنجا بماند.

عبور از میدان مین و تأثیر آیه «وَ جَعَلْنا»

معمولا در جبهه گروههایی را به عنوان گشتی یا گشت شناسایی به قسمت‏هایی که دست دشمن است، می‏فرستند. یک روز من و یکی دو تن از دوستان برای شناسایی به روستای داربلوط رفتیم. برای برگشتن، دو راه بود؛ یکی از کنار رودخانه که مارپیچ بود و چند ساعت طول می‏کشید و دیگری از دشت که چند ساعت نزدیکتر بود، اما در دید دشمن بود و خطر گم شدن هم وجود داشت. من چون خسته بودم، تصمیم گرفتم از وسط دشت بیایم. شروع به دویدن کردم. البته گاهی مجبور می‏شدم کمرم را خم کنم تا دوربین‏دار مستقر بر ارتفاع 1150 من را نبیند. مدام آیة «وجعلنا» را می‏خواندم تا از گزند دشمن مصون باشم. رسیدم به زمینی که در آن «مین» کار گذاشته بودند و با سیم آنها را به هم متصل کرده بودند. من تا آن زمان، انواع مختلفی از مین ضد نفر و ضد تانک دیده بودم، اما اینها مثل آنچه که قبلا دیده بودم، نبود. گمان کردم زمین کشاورزی است و مالک آن حدود، زمین را این گونه مشخص کرده. با خود گفتم از روی آنها می‏روم فقط دقت می‏کنم که پا روی سیمها نگذارم تا ضربه‏ای به کشاورز بیچاره وارد نیاید. همان طوری که می‏دویدم از زمین پر از مین هم عبور کردم. وقتی به مقر رسیدم و آن مکان را برای دوستانم توضیح دادم، آنان گفتند که تو از وسط میدان مین رد شدی. با تعجب به آنها نگاه کردم و از این که آیة «وجعلنا» من را هم از دشمن و هم از میدان مین نجات داد، خداوند را شکرگزاری‏کردم.

تعهّد برای آوردن جنازه یکدیگر

در جبهه دو نفر بودند که با هم دوست شدند. از آنجا که یکی از آنها جوان خوش سیمایی به نام شرفی بود و دیگری رزمنده‏ای بود که چهرة زیبایی نداشت، این مایه تعجب رزمنده‏ها شده بود. این دو با هم عهد کردند که هر کدام شهید شد، دیگری پیکرش را بیاورد. شرفی به شهادت رسید و آن رزمندة دیگر با تمام سختی‏ها و خطراتی که داشت پیکر او را به پشت خط مقدم رساند.

مَرْدِه خداحافظ

طلبة ساده و کشاورززاده‏ای به نام یداللّه دیده‏بان بود. او از خانوادة بسیار ساده و فقیری بود، امّا سرشار از معرفت و محبت. تکیه‏کلام او همیشه «مَرْدِه» بود. سلام مَرْدِه. چطوری مَرْدِه؟ در حوزه نیز به هر طلبه‏ای می‏رسید، می‏گفت: «مرده».
قبل از رفتن به خط آتش مستقیم، در جبهه متداول بود که رزمندگان با هم خداحافظی می‏کردند و حلالیت می‏طلبیدند؛ چون احتمال شهادت، زیاد بود.
قبل از خط آتش مستقیم در خط مقدم روی زمین دراز کشیده بودم. آقای دیده‏بان کنارم آمد و گفت: خداحافظ مَرْدِه. من هم همان طور که دراز کشیده بودم از روی شوخی گفتم اگر مُرْدی التماس دعا. او رفت و همان روز شهید شد.
این خاطره جبهه همیشه برای من رنج‏آور است. با خود می‏گویم ای کاش حداقل ایستاده بودم و با او خداحافظی کرده بودم.

نذر مادر و راه وتو کردن آن

پدر و مادر هر دو هر چه دارند در طبق اخلاص می‏گذارند تا تقدیم بچه ‏ها کنند به ویژه اگر پدر و مادری، تنها یک پسر داشته باشند و بقیّه بچه هاشان دختر باشند.
من چون تنها پسر خانواده بودم، خیلی برایشان زنده ماندم مهم بود؛ به همین دلیل، مادرم نذر کرده بود که اگر سالم از جبهه سر پل ذهاب برگشتم، یک قواره زمین که برای ساختن خانه مناسب بود به من بدهد.
وقتی از جبهه برگشتم و از نذر وی آگاه شدم، به او گفتم نذر زن بدون اجازة شوهرش باطل است و چون از پدر، اجازه نگرفته‏ای پس نذرت اعتبار ندارد. امّا اگر از من می‏شنوی، نیازی به نذر نیست. من به جبهه می‏روم و اگر خداوند خواست زنده بمانم، زنده خواهم ماند. این تکه زمین را برای خودت خانه‏ای بساز تا از این خانه خرابه‏ای که در آن زندگی می‏کنی، نجات یابی. تازه، دادن یک زمین بزرگ به من ممکن است بین من و خواهرانم کدورت ایجاد کند.
مادر با صحبت های من از این تصمیم خود منصرف شد و اجازه داد که همان زمین را برای خود خانه‏ای بسازد که ساخته شد و به آنجا نقل مکان نمود.
الان که به آن روزها فکر می‏کنم از تصمیم خود در برگردانیدن نذر مادرم، خوشحالم و از این که در مضیقه مالی و مشکلات مسکن قرار نگرفتم خداوند منّان را بسیار شاکرم.
وقتی به خود نگاه می‏کنم، عمل و ایمانی که قابل ذکر باشد، در کارنامه‏ام نمی بینم، امّا لطف خداوند پیوسته شامل حالم بوده است.
به طلّاب سفارش می‏کنم «و من یتق الّله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب» «آنکه از خداوند پروا دارد، او برایش راه خروجی قرار می‏دهد و از جایی که گمان نمی‏برد به او روزی می‏دهد.»
تقوای ما طلبه‏ها در تلف نکردن وقت ، درس خواند و رعایت مسایل شرعی در گفتار و کردار است. در این صورت است که از راه بی گمان، روزی ما خواهد رسید.

مقر سوسنگرد

بعد از عملیات فتح المبین که سوسنگرد فتح شد، چند روزی به همراه تعدادی از دانشجوها و طلبه‏ها به مقر سوسنگرد رفتم. البته من هنوز معمم نشده بودم. در آن منطقه، جهاد نجف‏آباد، مقری داشت. آن زمان هنوز لشکر نجف تشکیل نشده بود، اما نیروی زرهی جهاد فعال بود. از ما خوششان آمد. و آقای قادری نامی آموزش راندن پی.ام.پی و تیر اندازی با پی.ام.پی را با اشتیاق به ما آموزش می داد. مقری که در آن آموزش می دیدم کوچک بود و باید با سرعت می رفتیم و دور می زدیم گاهی اتفاق می افتاد که با سرعت می تابیدم و زنجیر پی.ام. پی از زیر آن در می آمد جا انداختن آن کار بسیار مشکلی بود. مسؤولین با اخلاص آنجا حتی یک بار هم از دستم ناراحت نشدند و تذکری ندادند.
در جبهه، توپخانه دست ارتش بود و به ما نمی داد. ما امکانات را از دشمن می گرفتیم. طبیعی بود که ابزارهای جنگی که به دست ما می رسید، نو نبود؛ چون دشمن مقداری از آن استفاده کرده بود و مقداری هم به جهت ناآشنا بودن نیروها با این وسایل جنگی و استفاده ناصحیح از آن ازبین رفته بود.
آنجا مسجدی بود که هنگام نماز چند هزار نفر رزمنده در آن شرکت می‏کردند و نماز جماعت با شکوهی تشکیل می‏شد. بعضی وقتها هواپیماهای عراقی می‏آمدند و کنار خیابان، بمبهای خوشه‏ای می‏زدند. از دور که به این صحنه نگاه می‏کردیم، می‏دیدیم چیزی مانند درخت کاج بالا آمده. این بمبها کشته هم بر جای می‏گذاشت.
برخلاف جبهه‏های قبلی، در سوسنگرد امکانات خوبی برای رزمنده‏ها وجود داشت. آنجا ما را با ماشینهای مختلف می‏بردند و بستان و سوسنگرد را نشانمان می‏دادند.
یک روز به جایی رسیدیم که چند جسد را از زیر خاک بیرون آوردند. جسدها بوی بسیار بدی می‏دادند و کسی حاضر نبود جلو برود و آنها را داخل ماشین بگذارد. من از رانندة ماشین درخواست کمک کردم. بعد پتوی آبی رنگی آوردیم و دو طرف جسدها را می‏گرفتیم و داخل ماشین می‏گذاشتیم. جسدها باد کرده بود و ما مجبور بودیم این کار را به سرعت انجام دهیم. واقعا بوی تعفن عجیبی بود. هوای داغ، بدن‏های درشت و متورم. ولی من کمتر از دیگران به بو حساس بوده و هستم.

غذادهی خوب در جبهه سوسنگرد

قورمه از غذاهایی بود که در مقر جهاد زیاد بود. قورمه این بود که گوشت را پس از پختن، نمک اندود می‏کردند تا جایی که همه جای آن را فراگیرد. این کار به ماندگاری گوشت کمک می‏کرد و طعم خوبی هم داشت. رزمنده‏ها می‏توانستند مفصل از این غذا بخورند. در مقر جهاد از این قورمه‏ها زیاد بود و من نیز زیاد خوردم.

عملیات فتح المبین ‏

اوایل فروردین بود که برای نخستین بار با جهاد سازندگی به جبهه رفتم. مسؤولین جهاد از دوستان نزدیکم بودند. اکبر فتاح المنان ، علی ایمانیان ، محمود حجّتی و احمد صالحی در آنجا با همدیگر همکاری می کردند.
چون قبلا در سرپل‏ذهاب دیده‏بان توپ خانه و خمپاره بودم. شب عملیات، ما را در گروه نیروهای پشتیبانی قرار دادند، اما من می‏خواستم در حمله باشم. با دوستانم صحبت کردم آنها نیز پذیرفتند. ماشین تویوتایی که موقتا نیازی به آن نداشتند، آماده شد. در باربند آن بلندگویی نصب کردم و به پخش سرود پرداختم. این کار در شب عملیات باعث تقویت روحیة رزمنده‏ها می‏شد. در گردنة دشت عباس نزدیک بود ماشین چپ شود.
صبح عملیات برای انتقال مجروح و کارهای دیگر ماشین را می‏خواستند. آن را تحویل دادم. به همراه آقای جمشید عبدالعظیمی در منطقه قدم می‏زدیم که دیدیم چند جیپ عراقی به سرعت از مسیری در همان منطقه عملیاتی عبور می‏کنند. به او گفتم خوب است اینجا دژبانی درست کنیم تا کنترل منطقه از دست نرود. پذیرفت، یک طناب و چند آجر پیدا کردیم و یک دژبانی درست کردیم. بعد از آن دیگر هیچ ماشینی نیامد تا اینکه کل منطقه فتح شد. اما هنوز از بعضی مناطق، صدای تیر کلاش می‏آمد و گاهی تیری از کنار گوشمان می‏گذشت. با خود گفتم ممکن است در بعضی از سنگرها، سربازان عراقی باشد که هنوز تسلیم نشده است. شروع به گشتن کردیم. تعداد زیادی سرباز پیدا کردیم. آنها از عراق، سودان و مصر بودند. دیدیم آنان تشنه‏اند. از قمقمه‏های خود به آنان آب دادیم و آنان را که هیکل‏هایی قوی و روحیه ای بسیار ضعیف داشتند به پشت خط فرستادیم. همین طور که سنگرها را تفتیش می‏کردیم، وسط بیابان جسد شهید اکبر فتاح المنان را دیدم. تیر خورده بود. صورتش را بوسیدم. رزمنده‏هایی که او را نمی‏شناختند، فکر می کردند عراقی است و از نیروهای دشمن. به آنها گفتم او را می‏شناسم. در اثر همان تک تیرهایی‏که از سنگرها شلیک می‏شد به شهادت رسیده است. اگر او را نیاورده بودم، مفقودالاثر می‏شد.
او را از دوران نوجوانی و جوانیش می‏شناختم. بسیار باهوش و با نشاط بود. هم اهل ورزش و هم اهل علم بود. دبیرستان که بودیم چند سال شاگرد اول کلاس شد. بسکتبال را هم تا سطح حرفه‏ای آموخته بود. خدا به او دختری داده بود که موفق نشد حتی برای لحظه‏ای صورتش را ببیند. نام او را یا زهرا گذاشتند؛ یعنی نام رمز عملیات فتح المبین که در آن اکبر، توفیق شهادت یافت.

یادی از عملیات فتح المبین

عملیات فتح المبین، خوش‏یُمن بود. منطقة وسیعی آزاد شد. کار جهاد در شب دوم و سوم، خاکریز زدن بود. ناگهان خبر رسید که دشمن حمله کرده، اسلحه هایتان را بردارید و پشت خاکریز بروید. این دستور، از افتادن خط مقدم به دست دشمن حکایت داشت. بله دشمن سنگرهای جلو را تسخیر کرده بود. آن شب بسیار منقلب شدم؛ چون دوستان نزدیکم در این عملیات شهید شده بودند. با اخلاص شروع به خواندن دعای توسل کردم. دعا که تمام شد، خبر رسید عراق شکست خورده و دیگر جا نگرانی نیست.
روزهای بعد، از فرط گرسنگی در سنگرها می‏گشتیم تا خوراکی پیدا کنیم. گاهی می‏یافتیم و گاهی هم نه. روزی قوطی کنسرو چهارگوش پیدا شد که نزدیک به یک کیلوگرم گوشت در آن بود. آن روز به شدّت گرسنه بودم تا به جعبه کنسرو رسیدم، شروع به خوردن آن کردم. بعد که سیر شدم شک کردم که آیا این گوشتها از حیوانی است که ذبح اسلامی شده یا نه. روی جعبه را خواندم. البته پس از خوردن گوشت آن.
چند روز پس از عملیات فتح المبین در سنگرهای عراقی را گشتیم و چهار تا پنج اسیر گرفتیم؛ زیرا در عملیات فتح المبین دور منطقه را گرفته بودیم و دشمن را قیچی کرده بودیم و خبر از میانة میدان نداشتیم. با این کار مطمئن می‏شدیم در منطقه غیر از نیروهای خودی کسی وجود ندارد. وجود آنها گاهی خطرهای جدی می‏آفرید. دوباره روز چهارم یا پنجم بود که دو اسیر گرفتیم. به همراه آن دو، عقب ماشین نشستم. آنجا پر از اسلحه بود. خشاب برخی از آنها هم پر بود. وقتی آنها را می خواستم تحویل دهم، رزمنده‏ای گفت: هیچ نترسیدید که آنها سلاح بردارند و شما را بکشند. گفتم: اصلا به این فکر نمی‏کردم، بلکه بر عکس او به من هِل تعارف کرد و من هم گرفتم خوردم.
برخی از اسیران عراقی، به اسارت و رفتن به اردوگاه راضی می‏شدند و برخی دیگر کاملا تغییر می‏کردند و در کنار ما حاضر بودند با عراقی‏ها بجنگند. در میان اسیران عراقی، یک نفر ‏بود که می گفت: فقط می‏خواهم بروم تهران زنگ بزنم و برگردم با شما کار کنم.
او پس از چند ساعتی که در بین رزمنده‏ها بود، مانند خود آنان شده بود. بدون هیچ تفاوتی. در رودخانه با رزمنده‏ها شنا می‏کرد. با اشاره به تعدادی از اسیران عراقی به یکی از مسؤولین گفتم: آنان عراقی‏اند. تعجب کرد! این پدیده در اثر خوش برخوردی رزمنده‏ها با او بود.

جلسه پرسش و پاسخ‏

در مقر دانشگاه اهواز که بودم، به ابتکاری تازه و نو دست زدم. قصد داشتم رزمنده‏ها را به وسیلة راههای گوناگون کنار هم بیاورم. از طریق دعا این کار میسر نمی‏شد؛ چون دعا زمان مخصوصی داشت و برخی هم که علاقه نداشتند نمی‏آمدند. بنابراین جلسة پرسش و پاسخ تشکیل دادیم. استقبال گسترده‏ای از این جلسه شد و خیلی پسندیدند. پرسشهای متفاوتی مطرح می‏شد که پاسخ به آنها، زمینة شکوفایی علمی و معنوی را فراهم می‏کرد.

قربانی در جبهه‏

در مقر اندیمشک که بودم زمان عملیات نبود. نیروها را به مقری عقب‏تر از آنجا برده بودند و برای آنها کلاس گذاشته و آموزش می‏دادند. دو شب پیش از عید قربان بود. پیشنهاد کردم که چون قربانی کردن مستحب می‏باشد خوب است که ما نیز قربانی کنیم. هر کس می‏خواهد کمک کند، پول بدهد.
یکی از چند صندوق مهمات را که خالی بود و روی هم گذاشته بودند که صندلی مرا تشکیل دهد تا روی آن سخنرانی ‏کنم، به آنان نشان دادم و گفتم هر که می‏خواهد برای قربانی کمک کند، در این صندوق پول بریزد.
با وجودی که در جبهه بودیم و معمولا رزمنده‏ها پول نداشتند، از لشکر نجف اشرف به اندازه خرید شش گوسفند پول جمع شد. روز عید آن گوسفندها را کشتیم و به آشپزخانه دادیم تا برای خود رزمنده‏ها غذا طبخ کنند.

نماز مختصر در هوای داغ‏

در مقر اندیمشک تعداد نمازگزاران در نماز جماعت صبح و مغرب و عشا خوب بود و اکثریت رزمنده‏ها می‏آمدند اما برای نماز ظهر و عصر یک پنجم جمعیت می‏آمدند؛ زیرا هوا به شدت داغ بود و نماز جماعت هم در فضای باز زیر آفتاب برگزار می‏شد و از طرفی نماز و تعقیبات را طول می‏دادند. به ذهنم رسید نماز را مختصر کنم تا تعداد شرکت کنندگان بیشتر شود. بعد از نماز صبح اعلام کردم که از امروز نماز ظهر و عصر بسیار سریع خوانده می‏شود. نمازی بدون مستحبات، تعقیبات و شعار. از آن روز بعد از این که اذان گفته می‏شد به سرعت موکتها را پهن می‏کردند و نماز ظهر و عصر پشت سر هم خوانده می‏شد حتی تسبیحات حضرت زهرا(س) هم گفته نمی‏شد، نه دعایی و نه زیارتی. ناگهان تعداد نمازگزاران به اندازه نماز مغرب و عشا رسید و استقبال گسترده‏ای از این کار به عمل آمد. از هر چادر و خیمه‏ای به سرعت می‏دویدند تا به رکوع برسند. صحنة جالبی بود.

نماز صبح در شبهای مهتابی‏

نظر فقهی حضرت امام خمینی(ره) این بود که در شب‏های مهتابی که نور ماه بر سپیدة صبح غلبه دارد و با چشم عادی، سپیده صبح قابل تشخیص نیست، نماز صبح را به تأخیر بیاندازیم تا تبیّن حاصل شود. ایشان معتقد بودند تبیّن موضوعیت دارد نه طریقیت. البته پس از حضرت امام کسی چنین نظری نداشت. من نیز بر اساس نظر حضرت امام شبهای مهتابی، نماز صبح را به تأخیر می‏انداختم.
این کار مایة شگفتی بسیاری از رزمنده‏ها بود؛ چون می‏دیدند شبهای قبل، نماز صبح مثلا ساعت سه و نیم خوانده می‏شد، اما در شب‏های مهتابی نماز یک دفعه ساعت چهار برگزار می شد. آنان به احترام حضرت امام تبعیت می‏کردند. شب‏های مهتابی من نیز وقت بیشتری داشتم تا برای رزمنده‏ها صحبت کنم.

چند خاطره از جزیرة مجنون‏

در عملیاتهای مختلفی شرکت کردم. اسم و رسم بسیاری از آنها را نمی دانم، اما دو عملیات خیبر و بدر را به خوبی به یاد دارم. هر دو در جزیرة مجنون بود. کل آن منطقه نیزار بود. و اکنون خشک شده است. آنجا جزء خاک ما محسوب می شود. آب دجله و فرات در این منطقه رها بود. و در وسط آن منطقه جزیره ای بود که جزیره مجنون می نامیدند. از آنجا تا خاک عراق نزدیک 40 کیلومترفاصله است. در جنگ به قصد شکست عراق، جاده ای آماده کردند تا ماشین بتواند از آنجا برود؛ چون در نیزارها با قایق نمی شد رفت و امکان به گل نشستن قایق و یا گمشدن در آن منطقه وجود داشت. به ناچار آنجا را خاک ریختند تا به جزیره برسند. بعد از جزیرة مجنون با قایق به اول خاک عراق می رفتیم. اگر آنجا را فتح می کردیم به الاماره می رسیدیم. دشمن در آنجا نیرو نداشت؛ چون فکر نمی کرد کسی بتواند از بیش از 30 و یا 40 کیلومتر باتلاق عبور کند. اما رزمنده ها راه کشیدند و چندین هزار نیرو را به آنجا بردند. دشمن نیز نیروی فراوانی آورد و منطقه را محاصره کرد. و عملیات متاسفانه شکست سختی خورد و مانند عملیات بدر و خیبر از چند لشکر و چندین هزار نفر، تنها چند صد نفر بر گشتند.
در یکی از آن دو عملیات با تیپ امام رضا (علیه السّلام) از مشهد بودم. ابتدا علاوه بر روحانی بودن، رانندگی ماشینهای جیپ پشت خط را که توپ 106 بر آنها سوار بود، انتخاب کردم، امّا هنگام عملیات دیدم این توپها را به خط مقدم نمی‏برند، بنابراین آن را رها کردم و خودم را به عنوان رزمنده به خط مقدم رساندم.
در آنجا موتورسیکلتی پیدا کردم و با آن به نیروها سرمی‏زدم. البته به عنوان یک رزمنده با عمامه ای بر سر. در بین جمعی از رزمنده‏ها شب را ماندم. از صدای گلولة توپ که کنار ما فرود آمد، بیدار شدم، اما دو مرتبه سعی کردم بخوابم. صبح فهمیدم از همان گلوله دو نفر از رزمنده‏ها کنار من شهید شده اند.
موتور را سوار شدم و برای سر زدن به دیگر رزمندگان و انجام کارهای تبلیغی به جاهای دیگر رفتم اما مدارک و اورکتم را در آنجایی که شب خوابیدم، جا گذاشتم. چون روزها هوا گرم می‏شد نیاز به لباس گرم نداشتم.
پس از رفتن من، دشمن حمله کرد و ضربة شدیدی وارد نمود و آن منطقه را پس گرفت. همة افراد خط مقدم، شهید یا اسیر شدند. اورکت و مدارک من نیز به دست آنان افتاد. فکر کردند من نیز جزء کشته‏شدگان هستم؛ به همین دلیل رادیو عراق اعلام کرده بود: «ملّا احمد عابدینی از ملّایان ایران به قتل رسید».

 

/ 0 نظر / 9 بازدید